آنکه سامان غزل هایم از اوست
اين كنج قفس مرغي اسيرم
ترا مى خواهم ودانم كه هرگز به كام دل در آغوشت نگيرم
تويى آن اسمان صاف و روشن من اين كنج قفس مرغى اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد و تيره نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فكرم كه دستى پيش آيد و من نا گه گشايم پر به سويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم كنارت زندگى از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز مرا ياراى رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها , هر صبح روشن نگاه كودكى خندد به رويم
چو من سر مى كنم آواز شادى لبش به بوسه مى آيد به سويم
اگر اى آسمان خواهم كه يكروز از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم ز من بگذر, كه من مرغى اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش فروزان مى كنم ويرانه اى را
اگر خواهم كه خاموشى گزينم پريشان مى كنم كاشانه اى را
بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود كه از ميان ما رفته باشند . "امرسون"
سختی های بزرگ به آدمی نیرویی دو چندان می بخشد ." اُرد بزرگ"

آیا برده هستی؟
پس دوست نتوانی بود
آیا خودکامه هستی؟
پس دوستی نتوانی داشت
در زن دیر زمانی است که برده ای و خودکامه ای نهان گشته اند از این رو زن را توان دوستی نیست او عشق را می شناسد و بس . "فردریش نیچه "
بهترين سياست صداقت است. "سروانتس"

اگر دیگران را با زیباترین منشها و صفات بخوانیم چیزی از ارزش ما نمی کاهد بلکه او را دلگرم ساخته ایم آنگونه باشد که ما می گویم . اُرد بزرگ


