یه موقع هایی هیچ کس و هیچ چیز رو نمیخوای جز اونیکه شده زندگیت

نه مامان که همیشه سنگ صبوره.....

نه بابا که همیشه راهنماییت میکنه و پشتت....

نه برادر گرام که انقدر میخندونت تا غصه ها یادت بره.....

نه هیچ کس دیگه.

فقط خودش رو میخوای....صداش رو....حرفها و شیطنتش ....

فقط صبوری اونو میخوای...حمایتش که....

اما اون نمیدونه.نمیفهمه.شایدم خودش نمیخواد....

چقدر راحت یه دنیا رو میسازی و چقدر راحت تر اون دنیا خراب میشه

بعد میشینی پای اون خراب ها و های های اشگ میریزی و بلاتکلیفی که از کجا بسازیش

اونم تنهایی/چون کسی که کمک کرد که خراب شه پا پس کشیده

ازین که خودت رو کوچیک کنی...خسته ایی.

بخوای کوتا بیای خسته ایی.

بخوای یه دنیا بی تفاوتی ببینی خسته ایی.

وای خدا...خدا جون یا حالا خدا خان...همونی که به حرفاک گوش نمیدی کمک میخوام